۱. رنگ قهوهای، رنگ شیرین و لذتبخش ِ گذشته، رنگ شیرین و لذتبخش نوستالژی، رنگ شیرین و لذتبخش دو ساعت تماشای فیلم؛ امّا بدون عمق و بدون فکر.
«آنتوان دو وانل» کجاست؟
۲. «موجنو» چهبود؟ مسلمن یکمکتب نبود، مثل «نئورئالیسم» ایتالیا یا «اکسپرسیونیسم» آلمان، مکتب هرچهقدر هم غنی و پویا باشد، دوراناش بهسر میآید، ممکناست تٱثیراتاش تا همیشه بماند، اما دوران خود مکتب نقطهی پایان دارد. موجنو مکتب نبود، دقیقن یکموج بود، موج نوخواهی، موج رهایی. «رهایی»... اگر بخواهیم موج نو را در قالب یککلمه بریزیم، آنکلمه رهاییست. وقتی از اینمنظر به «موجنو» نگاهکنیم، آن را جریانی بیپایان مییابیم. اما بسیار دشوار است همیشه رها بودن، همیشه نو ماندن. دو یار پیشتاز «موج نو» خیلیزود راهشان را از هم جدا کردند «گدار» روز-به-روز حتا موجنوییتر میشود. اما «تروفو»، از رهاییِ همیشهماندنیِ «چهارصد ضربه» و «ژول و ژیم» (و نویسندهگی فیلمنامهی «از نفسافتاده»ی گدار) میرسد بهجایی که فیلمهایی کلاسیک میسازد. فکرهای فسیلشدهای مثل «جمشید ارجمند» در برنامهی «سینما یک» میگویند از جوگیر شدنهای فرمال به سنگینی و وقار رسیده. تروفو بهسنگینی و وقار نرسید، تروفو مثل همانفکرها فسیلشد. «آخرینمترو» پر از رنگ است و خالی از نوگرایی و رهایی، چهارصد ضربه اینقدر رهاست که نمیتوان هیچرنگی برایاش متصور شد...
«آنتوان دو وانل» کجاست؟
۳. «کاترین دونو» از بازیگران محبوبِ من است در تاریخ سینما. کاترین دونو را در «بلدوژور» و «تریستانا»ی بونوئل ببینید. در «آخرینمترو» هم ببینید.
۴. راحتنیست برایام اینطور صحبتکردن از تروفو. او را خیلی دوستدارم. تروفو برای ما مظهر عشقورزی بهسینماست. تروفو هماناست که در «می ۶۸» پیشاپیش دانشجویان ایستاد، عینکاش را شکستند، صورتاش را زخمیکردند، کتکخورد امّا ایستاد. مثل روشنفکرهای ما نبود که از خانهی گرم-و-نرماش برای جوانها پیام بفرستد. کاش لااقل یکسکانس مثل آن «سوپر ایمپوز» کابوس غرقشدن آدل در «آدل اش» (که حتمن از بهتریننمونههای کاربرد اینتکنیک در تاریخ سینماست) با بازی بهیادماندنی «ایزابل آجانی» در اینفیلم میبود تا احساسکنم ترفو هنوز بزرگاست، هنوز زندهاست...
«آنتوان دو وانل» کجاست؟
۵. خانوم «ثمینی»! آقای ارجمند معلومالحال است، ولی از شما انتظار خیلی بیشتری داشتم، شاید بهخاطر آنچهرهی نازنین و آنطرز صحبتکردنات. آنلبخندهایی که خیلی دوستشان دارم. شاید چون فکر میکنم آدمی با اینچهره، ایننگاه، اینلبخند... خیلی باید باهوشباشد، نباید اسیر باشد.
«آنتوان دو وانل» کجاست؟



